نایاب دانلود

ماه و ماهی

ماه و ماهی

اللهم ثبت اقدامنا علی محبت الحسین..

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۴

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

۴ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

خانم دبیر بعد از خوندن چند بیت مکثی میکرد و توضیح مختصر و مفیدی درباره ی معانی اون ابیات میداد و دوباره شروع به خوندن میکرد!! صداش گرمای خاصی داشت... با خودم‌میگفتم چه تسلطی روی صداش داره!!! صدا و لحن خوندنش جون میداد برای شاهنامه خونی اما همه ی این ویژگی ها یه طرف و باز همون اخم و جدیت صورتش یه طرف که به ما اجازه ی ارتباط برقرار کردن با چهرش رو نمیداد و معمولا حین خوندنش سر اکثر بچه ها پایین بود و همینطور که با دقت به خوندنش گوش میدادند  ابیات کتاب رو دنبال میکردند... بعد از پایان اون جلسه ما هنوز موفق نشده بودیم با خانم دبیر ارتباط برقرار کنیم و‌فکر میکردیم شاید تا آخر سال به همین شکل جلو‌ بریم،یادمه توی کلاسای دیگه ما همون جلسه ی اول با همه دبیرا انقدر خودمونی شده بودیم که بعضی از بچه ها حتی سوالات ریز و شخصی هم از دبیر بنده خدا اونم توی جلسه ی اول پرسیده بودند و از قضا همون بچه ها سر کلاس ادبیات جرئت نداشتند توی چشمای خانم دبیر مستقیم نگاه کنند و همین مسئله برای من خیلی جذاب بود..!! 

بعضی از بچه ها بعد از جلسه ی دوم رفته بودن و شکایت دبیر تازه ورود رو به خانم مدیر کرده بودندو گفته بودن که کلاس ادبیات رو بخاطر بداخلاق بودن دبیرش دوست ندارند و خانم مدیر هیچ اهمیتی به حرفهاشون نداده بود... و در جوابشون گفته بود:

« بهترین دبیر ادبیات استان رو براتون آوردم انقدر شکایت الکی نکنید همین اول سال و برید بجای این حرفا بچسبید به درستون...  ».چند هفته ای از شروع سال تحصیلی گذشته بود و همچنان خبری از خنده و لبخند خانم دبیر نبود اما مثل همیشه روش آموزش و تسلطش به ادبیات فوق العاده بود و همین تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن با خانم دبیر بود.. دیگه کم کم دیدن لبخندش برای ما تبدیل به یک آرزو و رویای دست نیافتنی شده بود و حرف زدن درباره ی موضوع خارج از درس هم که خلاف مقررات کلاسش بود... من طبق عادت معمول کلاسهای ادبیات و ایضا بقیه ی کلاسها در تلاش برای رفتن توی چشم خانم دبیر و نشون دادن و ثابت کردن توانایی هام بودم اما توی کلاس ادبیات حتی اگه حافظ و سعدی هم بودی به چشم خانم دبیر نمی اومدی..) : یادمه خانم دبیر غرور خاصی هم داشت و کمتر پیش میومد از کسی تعریف کنه و بهتره بگم اصلا پیش نمی اومد!! حتی یادمه من عادت داشتم بجای مداد با خودکار توی کتابم مینوشتم و یبار سر کلاس یدفه وسط درس دادن رو کرد به من و همینطور که ابروهاش دوبرابر همیشه توی هم گره خورده بودند گفت: تو چرا با خودکار توی کتاب مینویسی؟؟و من هم که از شدت ترس و غافلگیری زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: اینطوری بهتر توی ذهنم میمونه... و خانم دبیر هم گفت دیگه این کار رو نکن!  و همینطور که یه ابروشو بالا انداخته بودبا تاسف به کتاب خودکاری شده ی من نگاه میکرد و از نگاهش این کلمات می بارید : نچ نچ  چه دانش آموزی بی انضباط و شلخته ای...  من هم بعد از اون جلسه باز هم کار خودمو انجام دادم...((:

تا اینکه اون روز از راه رسید... 

ادامه دارد!! 

**روشنا **
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

... اما من از یجایی به بعد دیگه صداشو نمیشنیدم و غرق افکار خودم شدم به این فکر میکردم که چطور تا آخر سال یه دبیر اخمو و خشکو با درس شیرین و پراز احساس و عواطف ادبیات گره بزنم و بدتر از همه اینکه این دبیر اخمو اصلا بلده اشعار کتاب رو با احساس و لذت بخش بخونه؟؟؟به ظاهر عبوسش که اصلا نمیاد مگر نه اینکه بخواد با یه صدای بی احساس و همراه با همون جدیتش این کارو انجام بده و با این فکرا دیگه کم کم داشتم فاتحه ی لذت بردن از  درس ادبیات رو میخوندم چون بنظرم دبیر ادبیات نقش مهم و بسزایی در این مقوله داره و خواهد داشت... خلاصه اینکه اون جلسه به ذکر قوانین و‌مقررات و آشنایی اولیه با خلقیات خانم دبیر گذشت و بعد از کلاس ما  احساس میکردیم بجای کلاس ادبیات توی برنامه ی صبحگاهی یه پادگان  بودیم که طی اون برنامه حسابی برامون خط و نشون کشیده شده و کافیه فقط دست از پا خطا کنیم...) :

**روشنا **
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

 از میون همه ی درسا عاشق و شیفته ی درس ادبیات بودم اونقدر به این درس علاقه داشتم که همیشه نمره ی این درسم حتی نخونده بیست میشد و تموم کتابای ادبیاتم بدون استثنا پر از شعرای دست نوشتم بود که در حاشیه ی کتاب و یا هرجای سفید و خالی که پیدا میکردم مینوشتم و جدیدترین شعری رو که خونده بودم و تا چند روز ذهنمو قلقلک میداد همینطور که زیر لب زمزمه میکردم گوشه و کنار کتاب ادبیاتم حاشیه نویسی میکردم... توی سه سال اول دبیرستان معلمای درس ادبیات همه مهربون و خوش برخورد و احساسی بودن و این موضوع من رو بیشتر شیفته ی درس و کلاس ادبیات میکرد... 

*** 

**روشنا **
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

امشب بیاد روزای اوج شور و نشاط  دوران نوجوانی  کتاب « حنجره زخمی تغزل» استاد حسین منزوی(خدایش بیامرزد..!)  رو یه تورقی کردم و چقدر خاطره زنده شد!!!! بیاد روزایی که تمام هفته رو روزشماری میکردم تا جمعه برسه و جدیدترین شعری رو که از استاد خوندم و روحمو زنده کرده توی انجمن  ادبی بخونم یا احیانا شعری رو که با هزار کوشش بله دقیقاااا (:شاید یه وقتایی هم جوشش« بعله ما اینیم دیگه» سروده بودم چند بار وزن و هجاشو بالا و پایین  و سبک و سنگین میکردم که جاییش کم و زیاد نباشه و بعد هم روز موعود با چه ذوقی برای استاد میخوندم.... 

چقدررررر اون روزاااا خووووب بودن...)  :

..... 

یادمه اولین شعری که سروده بودم با یه وزن من دربیاری و درب و داغون با چه اعتماد به نفسی توی انجمن خوندم و بعد هم اصلا متوجه عکس العملای استاد نشدم و چقدر هم حس میکردم الانه که هرچی تعریف و تمجید هست رو نثار من کنند ولی به محض تموم شدن شعرم یا شایدم معرم استاد اولین سوالش از من این بود: دخترم شما رشته ی درسیتون چیه؟؟

من: تجربی استاد..! (:

استاد: پس وزن عروضی و قافیه نمی دونید... 

من: قافیه رو میدونم اما وزن عروضی چیه؟؟

استاد: مربوط به رشته ی شما نبوده باید کتابش رو تهیه کنید و مطالعه کنید... 

من: یعنی الان این شعرم چطور بود؟

استاد: (سکوت) 

حضار:( لبخند معنی دار) 

من: بله سعی میکنم... ممنون

..... 

یادمه فردای اون روز به سرعت برق و باد رفتم کتابفروشی و اون کتاب رو تهیه کردم وقتی شروع به خوندن کردم اصلا از هجا و تقطیع و اوزان دوری و... هیچی سر در نمی آوردم بالاخره من رشته ی تجربی بودم و سر و‌کارم با ژنتیک و تقسیم میوز و‌میتوز بود و نمیفهمیدم چطور باید یه کتاب ادبی رو به تنهایی یاد بگیرم....؟؟؟)  :

اما بخاطر علاقه ی که به ادبیات و شعر داشتم تمام اون هفته رو از سیر تا پیاز کتاب رو خوندم و مرتب وزن شعر تقطیع می کردم تا اینکه کم کم یه چیزایی دستم اومد و توی همون هفته یه غزل روی یه وزن استخون دار و درست حسابی گفتم( :

خیلی حس خوبی بود انگار قله ی اورست رو فتح کرده بودم و برای روز جلسه لحظه شماری میکردم.. جمعه از راه رسید و وقتی استاد سوال کرد چه کسی شعر آماده داره من فورا دستم رو بلند کردم اما انگار استاد دنبال یه نفر دیگه می گشت که حداقل وزن بلد باشه...)  : 

بالاخره وقتی از همه ناامید شد با اکراه سرش رو به معنی تایید خوندن من تکون داد... 

منم با اعتماد به نفس مضاعف شروع به خوندن کردم: 

وقتی که حال و روز تو شد روزگار من

در فصل های یخ زده گم شد بهار من

تا آمدی که قصه ی من زیر و رو شود

چرخید غصه های تو روی مدار من

این روزها که میگذرد هر نفس تویی

آرامشی که میبرد از من قرار من

کم کم تو می روی و‌جهانم نشسته است

در چارچوب پنجره ی انتظار من

یک روز می وزی و‌مرا باد می برد

پر میشود هوای تو از برگ و‌بار من

.... 

 بعد از تموم شدن شعرم استاد با یه لبخند مسرت بخش و همینطور که چشمهاش از خوشحالی برق می زد رو کرد به مهمان جلسه ی اون روز که از قضا یه شاعر توانمند هم بود و گفت:

این خانم رو میبینید؟؟ ایشون تا هفته ی پیش از وزن عروضی هیچ چیز نمی دونستند ولی الان غزلشون هیچ مشکل وزنی نداشت و همینطور شروع کرد به تحسین و تمجید... منم دیگه اون لحظات روی ابرا سیر میکردم و احساس میکردم الان قله های شعر و ادبیات رو فتح کردم و بخاطر همون اعتماد به نفس هفته ی دیگه یه غزل با یه وزن افتضاح گفتم و استاد با یه نقد کوبنده اعتماد به نفس کاذب منو درهم شکست و دستش هم درد نکنه... 

القصه غرض تجدید یه خاطره بود و اینکه علاقه با انسان کاری میکنه که سخت ترین و نشدنی ترین کارها هم به انجام میرسه... 

پایان! 

**روشنا **
۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر