ماه و ماهی

ماه و ماهی

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۱۸ مرداد ۹۷، ۰۴:۳۹ - محمدامین ... بعله.

۶ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

پروردگار من!! 

میدانم که حواست هست.. مثل همیشه!! 

میدانم که هستی و میبینی..مثل همیشه!! 

و همین که تو حواست هست و هستی و میبینی برای من کفایت میکند... 

***

امشب برای دلم امن یجیب بخوان مهربان من!! 

امن یجیب المضطر... اذا دعاه و یکشف السوء



**روشنا **
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

کجاست همنفسی 

                           تا که

                                       شرح غصه

                                                          دهم...!! 


**روشنا **
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

به بهانه ی  ولادت پر خیر وبرکت سلطان طوس حضرت شمس الشموس آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام(:

***

من متولد شهر مقدس و پربرکت مشهد هستم و تا چهارسالگی در مشهد زندگی کردم« وبعدهم از شهر قشنگم بخاطر شغل پدرمهاجرت کردیم.. به کجا؟؟ بماند» خونه ی ما تا حرم فاصله ی زیادی نداشت و به قول شاعر طرقبه ای و خوش ذوق مشهدی« قاسم رفیعا» یجورایی بچه محله ی امام رضا محسوب میشدیم(:

هر چند چیز زیادی از اونروزا به خاطر ندارم اما هنوز عطر کوچه ها و خیابونای «به لهجه ی مشهدی باید بجای خیابون میگفتم میلان... »عریض و باصفای مشهد توی مشاممه...آخی!!  میلان که گفتم چقدر دلم تنگ شد برا لهجه ی مشهدی) :

**روشنا **
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

من یه خواهر زاده دارم که بهش میگم نفس خاله(:

راستش حیاتی تر  و عزیزتر و مهم تر از نفس چیز دیگه ای پیدا نکردم مگرنه همون صداش میزدم... 

یه پسربچه ی شیطون و شیرین زبون که هنوز دوماهی مونده تا وارد سه سالگی بشه و کلمات رو با همون لحن کودکانش جوری ادا میکنه که هر بار دلم براش غنج میره( :

یه مدتی هست که به طرز عجیب و غریبی علاقه ی وصف ناشدنی به هر چی مسجد و حرم و امامزاده و خلاصه هرچی که شبیه گنبد باشه و از قضا دوتا مناره هم داشته باشه پیدا کرده....  برای ما هم عجیبه که این علاقه از کجا نشات می گیره؟؟

هربار که به خونه ی ما میاد هنوز از گرد راه نرسیده درست همون موقع که من عمیقا مشغول نوشتن و کلنجار رفتن با کلمات هستم سر بزنگاه سر میرسه بالای سر من و شروع میکنه تند وتند به گفتن این کلمات: خاله! خاله!  حلم بکشم،خاله مناله بکشم...  « منظور از بکشم فعل امر بکش هست و حلم و مناله شکل تغییریافته ی حرم و مناره» و بعد هم طبق معمول وظیفه ی من اینه که برم و دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشو از کیف مامانش بیارم و شروع کنم به کشیدن هر چی مناله و حلم و گنبده که جناب نفس امر می فرمایند... 

واول از همه هم باید از حلم رضا« حرم امام رضا ع» شروع کنم ؛ من هم نعمت رو براش تموم میکنم و در حین کشیدن نقاشی شعر قدیمی و کودکانه ی« غرق نور است و طلا_ گنبد زرد رضا» رو همزمان و بصورت لایو براش میخونم و جناب نفس هم از فرط خوشحالی هرجایی که تلفظش براش راحت تره با من همخوانی میکنه و بعد از تموم شدن خان اول نوبت به دیدن عکسای حرم  وگنبدهای جور و واجوری که از قبل براش توی گوشیم دانلود و ذخیره کردم میرسه... 

وقتی که خوب و بادقت همه ی عکسا رو زیرو رو کرد و خیالش راحت شد گنبدی،مناله ای از قلم نیافتاده راضی میشه که گوشی رو کنار بذاره... جدیدا هم یه مداحی که نمیدونم کجا شنیده ورد زبونش شده و من هم قطعا وظیفه ی خطیر دانلود اون مداحی و پخشش برای جناب نفس به بقیه ی وظایفم اضافه شده) :

خودش همنطور که شبیه مداح ها دستشو توی هوا تکون میده و عجیب اینکه تا حالا هیچ مداحی رو تماشا نکرده شروع میکنه به خوندن این مداحی: قدم قدم ایشالا اربکین میلیم سمت حلم با یه علم و الی آخر...  منظور از اربکین هم همون اربعین هست(: 

... 

بعد از دیدن اون همه عکس و کشیدن نقاشی و شنیدن مداحی دیگه باید خیلی دلت سفت و سخت باشه و مثل کبوتراش  پر نزنه برای حرم اونم از نوع مشهد و پنجره فولاد و صحن انقلاب و خیابون امام رضا ع...) :

ان شاءالله بزودی روزی همه ی آرزومندا... 

**روشنا **
۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دلم برای شعر خوندن اونم از نوع غزل اونم از استاد منزوی لک زده...) :خیلی وقته سراغ شعر نرفتم.. 

یادمه یه مدتی پیش هرشب از کارهای روزانه که رها میشدم یه چای لیوانی می ریختم واسه خودم و بعدش میرفتم هر چی کتاب شعر توی قفسه ی کتابا بود رو بیرون می کشیدم و بعدشم انقدر غرق خوندن این غزل و اون شعر سپید میشدم که چاییم یخ میکرد و از دهن می افتاد) :

کتاب از ترمه و غزل استاد حسین منزوی رو انقدر خونده بودم که جلدش بکلی از کتاب جدا شده بود و برگه هاش دیگه داشتند می ریختند یادمه وقتی این غزلش رو که از زبان عشق برا عاشقای امروزی گفته بود رومی خوندم دلم برای عشق کباب می شد) :

« نام من عشق است آیا می شناسیدم؟؟زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟؟ راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ_ تا غزلهای شماها می شناسیدم؟؟»

حتی برای زنانگی ها و عاشقانه های فروغ فرخزاد که یه روزایی تمام دنیای من بود...« و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد و... » آخی یادش بخیر انقدر این شعرشو خونده بودم که همشو از حفظ شده بودم...  

برای سیاه مشق هوشنگ ابتهاج« هزار سال در این آرزو توانم بود_ تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود_تو سخت ساخته می آیی و نمیدانم_ که روز آمدنت روزی که خواهد بود؟؟» یادمه تو عالم خودم این شعرشو به امام زمان عج خط و ربط میدادم... حالا منظور شاعر کی بود و چی بود الله اعلم... 

برای گریه های امپراطور فاضل نظری...« بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است_ مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست» برای همه ی شعرهای قیصر امین پور از کودکانه تا عاشقانه!!!  و من عاشق این شعر کودکانش بودم« پیش تر ها فکر میکردم خدا_ خانه ای دارد میان ابرها»اشعار کودکانه ی قیصر عزیزمنو به روزای شیرین کودکی می برد!! ( خدایش رحمت کند این شاعر دوست داشتنی رو) 

خلاصه ی کلام اینکه شعر و ادب خونم بشدت پایین اومده) :

خیلی وقته یه کتاب شعر درست و حسابی نخوندم و واقعا روحم تشنه ی شعر و ادبیاته... اصلا یادآوریشونم حالمو خوب میکنه.. الان حس میکنم یه جرعه ادب به روح عطشانم رسید( : 

بازم خدا رو شکر!!! 

پ. ن:اگه یه عاشق سینه چاک شعر و ادب هستی و این مطلب رو خوندی خوشحال میشم یه کتاب خوب بهم معرفی کنی!! 


**روشنا **
۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

هوالحبیب


دیشب گروه دوم خادمین اعزام شدند... 

حتما تا الان رسیدند اردوگاه و مستقر شدند... خوش به سعادتشون!! خادم الشهدا بودن لیاقت هر کسی نیست و من هم طبق معمول کم سعادت و بی لیاقت!!  آه... از این من آااااه... 

چقدر دلم میخواست اعزام غرب رو میرفتم! اما روم نمیشد به مسئول اعزام بگم.... از یه طرف دلم برای رفتن پر میزد و از یه طرف دلم نمی خواست بخاطر خواسته ی من مسئول عزیز اعزام معذب بشه از اینکه دیگران تصور کنند بخاطر نسبت نزدیکشون با من پارتی بازی کردند....!!!! چرا که خوب میدونم چند صد نفر برای اعزام توی نوبت هستند و آرزوشون اینه توی مناطق جنگی خادم الشهدا باشند.. 

اما من هم مثل اونام و حتی سهمیه هم داشتم اما این نسبت... 

سه شنبه رفته بودم دفتر کمیته هر هشت نفرشون اومده بودن تا توی جلسه ی توجیهی برای اعزام شرکت کنند... وقتی داشتم پیکسلایی که طرح خادم الشهدا دارند و باید اونجا به لباسشون بزنند رو بهشون میدادم بغض گلومو فشار میداد و نزدیک بود اشکام سرازیر بشن...!!!!  

وقتی مسئول اعزام داشت از شرایط اونجا براشون حرف میزد از اینکه چقدر شهدای غرب مظلوم بودن و غرب حال و هوای خاصی داره و چقدر اونجا فضای معنوی فوق العاده ای داره و تا میتونند از روزا و شبهای خادمیشون استفاده کنند با شنیدن این حرفا بیشتر هوایی میشدم...  اما باز به خودم نهیب میزدم که اینجا هم میشه به شهدا نزدیک بود... میشه حتی به خادمای زائراشون خدمت کرد و همه چیز اعزام نیست تا دلم آروم بشه... اما مگه آروم میشد این دل؟؟؟

..... 

اگه سر و کارم با نوشتن کتاب خاطراتشون نبود و انقدر توی دنیاشون نفس نکشیده بودم شاید الان انقدر هوایی رفتن نبودم درست مثل روزای قبل نویسندگی که از شهید و شهادت هیچ درکی نداشتم.. الان هم ادعایی ندارم اما وقتی اسم شهید میاد حال دیگه ای دارم و شاید معرفت دیگه ای نسبت به اونروزا پیدا کردم... اما چرا باید منو انقدر به دنیاشون نزدیک کنند و بعد اینطوری دورم کنند؟؟؟ دور و مهجور...  چقدر این بیت از حافظ وصف حاااال منه:

مشتاقی و‌مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

**روشنا **
۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر