ماه و ماهی

ماه و ماهی

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۱۸ مرداد ۹۷، ۰۴:۳۹ - محمدامین ... بعله.

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

.... دردم نهفته به ز طبیبان مدعی....




**روشنا **
۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

صبحت بخیر آقای من! 

آقای دلتنگی... 

صبحت بخیر آقای من! 

آقای تنهایی... 

من دور افتادم ازت

اما تو نزدیکی... 

امروزمو با تو شروع کردم

که اینجایی... 


**روشنا **
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

جوان بود.. پیش امام جواد آمد.. 

درددل کرد: حال دلم خوب نیست... 

از مردم خسته شده ام! 

از همه عاصی شده ام! 

امام فرمود:

به سمت

حسین

فرار 

کن

**روشنا **
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

به بهانه ی فرا رسیدن اولین سالگرد شهادت مدافع حرم شهید محسن حججی:


مشغول خوردن ناهار بودیم و طبق معمول آقای پدر همزمان در حال دیدن اخبار ساعت دو بعدازظهر...گوینده خبرها رو خوند و خوند تا رسید به یه خبر از آخرین اتفاقات در سوریه و جدیدترین عملیات سپاه قدس ایران و اسارت یک ایرانی مدافع حرم به دست مزدوران داعشی... سرم رو بلند کردم و به سمت تلویزیون چرخیدم تا تصاویر  رو هم ببینم گزارشگر داشت جزییات و وچگونگی به اسارت رفتن اون فرد ایرانی رو میگفت و همزمان تصاویر لحظه های اول  به اسارت رفتنش پخش میشد... یک جوان لاغر اندام و حدود بیست و اندی سال با صورتی استخوانی و چهره ی غبارآلود... دستهاش از پشت بسته شده بود و توسط یه مزدور داعشی هدایت میشد به سمت ماشینی که در انتظارشون بود.. چند تصویر هم از لحظه ی توی ماشین پخش شد..و حرفهای پایانی گزارشگر و تمام.... 

..... 

هنوز ناهارم رو تموم نکرده بودم اما بغضی که توی گلوم گیر کرده بود اجازه ی پایین رفتن لقمه ها رو نمی داد.. تصویر صورت اون جوون مدام جلوی چشمم بود و یادآوری لبهای خشک و ترک خوردش گلوم رو چنگ میزد...اون روز تا شب حالم دگرگون بود و نمی دونستم باید چیکار کنم تا سبک بشم... تصویری که از اون جوون هنگام اسارت دیدم اصلا شبیه یک اسیر نبود.. اونقدر محکم و با صلابت و با سینه ای ستبر راه میرفت که معنا و حقیقت  اسارت رو به سخره گرفته بودو با نگاه تیز و برندش  هر بیننده ای رو مقهور خودش میکرد... اما چیزی توی اون تصاویر بود که یادآوریش دلم رو به درد می آورد و اون مظلومیت و غربت اون لحظات بود.. شب بعد از نماز بالاخره بغضم شکست و اشکهام جاری شدن و کمی سبک تر شدم..

..... 

فضای مجازی پر شده بود از یه اسم؛ محسن حججی.... عکسها و فیلمهای لحظات قبل و بعد از شهادت دست به دست توی فضای مجازی می چرخیدند و هرکسی چیزی میگفت..اما همه ی اون تصاویر و فیلمها یک طرف و اون عکس معروف و تاریخی لحظات قبل از شهادت که فرد داعشی با نگاهی پر از اضطراب و تشویش کمی عقب تر از شهید محسن حججی ایستاده  و نقطه ی مقابل اون شهید حججی با نگاهی مطمئن و پرصلابت چشم به دوربین دوخته بود و صحنه ی پشت سر که غروب بود و خیمه ها بودند و دود و گرد و غبار... و خنجری پر از کینه... یک طرف! 


« چقدر روضه میان شهادتت پیداست... »

عاشورایی رفت و در دل محرم برگشت... نمیدونم چه رمز و رازی بود بین محسن حججی و کربلا و عاشورا که همه ی صحنه ها و سکانس ها از اون اول تا به آخر درست طوری  چیده شده بودند تا فقط یک نکته رو به ما یادآور بشن: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.... 





**روشنا **
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

پروردگار من!! 

میدانم که حواست هست.. مثل همیشه!! 

میدانم که هستی و میبینی..مثل همیشه!! 

و همین که تو حواست هست و هستی و میبینی برای من کفایت میکند... 

***

امشب برای دلم امن یجیب بخوان مهربان من!! 

امن یجیب المضطر... اذا دعاه و یکشف السوء



**روشنا **
۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

کجاست همنفسی 

                           تا که

                                       شرح غصه

                                                          دهم...!! 


**روشنا **
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

دیروز بصورت خیلی اتفاقی و ناخواسته رفتم یه جای خیلی خوب!! البته بهتره بگم منو بردن یجای خیلی خوووب! 

و اون جای خیلی خوب جایی نبود جز مزار شهید محسن حججی...

حس عجیب و‌خاصی داشتم  و برای اولین بار بود که مزارشون رو زیارت می کردم... و چه فضای معنوی و آرامش بخشی اونجا حاکم بود.. 

یادمه چند وقت پیش به این مسئله فکر میکردم که محسن عزیز در یه مقطعی چه شور و حال عجیبی توی ایران بپا کرد و حالا بعد از یه مدت با گذشت زمان گرد فراموشی روی خاطره ی این شهید نشسته و کسی دیگه ازش یادی نمیکنه و از خاطر مردم رفته... 

اما دیروز با دیدن اون همه مسافری که از همه جای ایران برای زیارت اومده بودن و با وجود اینکه روز اول هفته بود برای زیارت مزارشون باید چند دقیقه ای صبر میکردی تا اطراف مزارشون خلوت بشه...  به این نتیجه رسیدم که شهدا هیچ وقت فراموش نمیشن حتی اگه سالهای زیادی از حماسه و خاطره ی جهاد و نبردشون بگذره باز هم در حافظه ی تاریخ می مونن و هرگز از یاد نمیرن... 

پ. ن:پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند؛ اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند... « سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی»


**روشنا **
۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

این دو روز خیلی بهم ریخته بودم و بشدت به خلوت کردن با خودم احتیاج داشتم... « شایدم با شهدا»امروز وقتی رسیدم دفتر کمیته جلوی مانیتور سیستم یه کتاب بود به نام شهدا زنده اند... اولش از روی میز برش داشتم و گذاشتم کنار.. حتی حوصله ی ورق زدنش رو هم نداشتم  سرم خلوت بود و از مراجعه کننده و تلفن هم خبری نبود... هر بار چشمم به کتاب می افتاد و وسوسه میشدم تا بخونمش... بالاخره رفتم سراغش و شروع کردن به ورق زدن کتاب که ماجراهای واقعی و کرامات شهدا بعد از شهادتشون بود.. مثل رفتن شهدای گمنام به خواب یه شخص در یه شهر دیگه و دادن نشونی مکان دفنشون و یا شفا دادن مریضهای لاعلاج و از این دست...  با خوندن هر ماجرا واقعا منقلب میشدم و برای چند لحظه اشک توی چشمهام جمع میشد چون هر ماجرا در نوع خودش واقعا تکون دهنده بود... همینطور که داشتم ورق میزدم و بصورت اتفاقی یه صفحه ای رو میخوندم رسیدم به این ماجرا: یه جوون امروزی زندگی خیلی براش سخت و دشوار میشه و تصمیم به خودکشی میگیره شب موقع برگشتن به خونه از اتوبان شهید همت رد میشه و خیلی اتفاقی چشمش به تابلوی نام شهید همت میفته یه لحظه پیش خودش با شهید همت درد دل میکنه و‌میگه : میگن شهدا زنده اند!!!  اگه وقعا زنده اید بیاید و بهم ثابت کنید و من رو از خودکشی کردن منصرف کنید شبش در خونشون رو میزنند  در رو باز میکنه یه مرد جوون بهش سلام میکنه و بهش میگه شما اون کار رو انجام نده و مطمئن باش شهدا زنده اند و میره.. یه همچین مضمونی.. « نقل به مضمون»

.... 

وقتی این ماجرا رو‌خوندم دیگه اشکهام فقط پایین میریختند و نمیتونستم جلوشونو بگیرم دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم اما نمیشد و هر لحظه ممکن بود یه مراجعه کننده سر برسه... به ناچار کتاب رو بستم و گذاشتم کنار... 

اما رزق امروزم از شهدا کتابی بود که بصورت اتفاقی به دستم رسید!  کاش همیشه همینطور غافلگیرم کنند... 


**روشنا **
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۴ نظر

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید‌...سیب را دست تو دید،غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو

تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا باغچه ی 

کوچک ما سیب 

نداشت!! 

..... 


**روشنا **
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

خانم دبیر بعد از خوندن چند بیت مکثی میکرد و توضیح مختصر و مفیدی درباره ی معانی اون ابیات میداد و دوباره شروع به خوندن میکرد!! صداش گرمای خاصی داشت... با خودم‌میگفتم چه تسلطی روی صداش داره!!! صدا و لحن خوندنش جون میداد برای شاهنامه خونی اما همه ی این ویژگی ها یه طرف و باز همون اخم و جدیت صورتش یه طرف که به ما اجازه ی ارتباط برقرار کردن با چهرش رو نمیداد و معمولا حین خوندنش سر اکثر بچه ها پایین بود و همینطور که با دقت به خوندنش گوش میدادند  ابیات کتاب رو دنبال میکردند... بعد از پایان اون جلسه ما هنوز موفق نشده بودیم با خانم دبیر ارتباط برقرار کنیم و‌فکر میکردیم شاید تا آخر سال به همین شکل جلو‌ بریم،یادمه توی کلاسای دیگه ما همون جلسه ی اول با همه دبیرا انقدر خودمونی شده بودیم که بعضی از بچه ها حتی سوالات ریز و شخصی هم از دبیر بنده خدا اونم توی جلسه ی اول پرسیده بودند و از قضا همون بچه ها سر کلاس ادبیات جرئت نداشتند توی چشمای خانم دبیر مستقیم نگاه کنند و همین مسئله برای من خیلی جذاب بود..!! 

بعضی از بچه ها بعد از جلسه ی دوم رفته بودن و شکایت دبیر تازه ورود رو به خانم مدیر کرده بودندو گفته بودن که کلاس ادبیات رو بخاطر بداخلاق بودن دبیرش دوست ندارند و خانم مدیر هیچ اهمیتی به حرفهاشون نداده بود... و در جوابشون گفته بود:

« بهترین دبیر ادبیات استان رو براتون آوردم انقدر شکایت الکی نکنید همین اول سال و برید بجای این حرفا بچسبید به درستون...  ».چند هفته ای از شروع سال تحصیلی گذشته بود و همچنان خبری از خنده و لبخند خانم دبیر نبود اما مثل همیشه روش آموزش و تسلطش به ادبیات فوق العاده بود و همین تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن با خانم دبیر بود.. دیگه کم کم دیدن لبخندش برای ما تبدیل به یک آرزو و رویای دست نیافتنی شده بود و حرف زدن درباره ی موضوع خارج از درس هم که خلاف مقررات کلاسش بود... من طبق عادت معمول کلاسهای ادبیات و ایضا بقیه ی کلاسها در تلاش برای رفتن توی چشم خانم دبیر و نشون دادن و ثابت کردن توانایی هام بودم اما توی کلاس ادبیات حتی اگه حافظ و سعدی هم بودی به چشم خانم دبیر نمی اومدی..) : یادمه خانم دبیر غرور خاصی هم داشت و کمتر پیش میومد از کسی تعریف کنه و بهتره بگم اصلا پیش نمی اومد!! حتی یادمه من عادت داشتم بجای مداد با خودکار توی کتابم مینوشتم و یبار سر کلاس یدفه وسط درس دادن رو کرد به من و همینطور که ابروهاش دوبرابر همیشه توی هم گره خورده بودند گفت: تو چرا با خودکار توی کتاب مینویسی؟؟و من هم که از شدت ترس و غافلگیری زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: اینطوری بهتر توی ذهنم میمونه... و خانم دبیر هم گفت دیگه این کار رو نکن!  و همینطور که یه ابروشو بالا انداخته بودبا تاسف به کتاب خودکاری شده ی من نگاه میکرد و از نگاهش این کلمات می بارید : نچ نچ  چه دانش آموزی بی انضباط و شلخته ای...  من هم بعد از اون جلسه باز هم کار خودمو انجام دادم...((:

تا اینکه اون روز از راه رسید... 

ادامه دارد!! 

**روشنا **
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر