نایاب دانلود

ماه و ماهی

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی...

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۱ آذر ۹۷، ۱۷:۰۸ - پریسا سادات .. :( هعی...

پیوندها

۴ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

چرا واقعا چرا؟؟؟

چرا به هر وبلاگ مذهب محور یا همون دینی توی بیان سر میزنم انقدر خلوت و بی رونقه؟؟؟؟

یه بلاگر میاد از خاطرات روزمرش که احیانا خیلی هم کسل کنندست یه چهار خط مینویسه حداقل ده بیست تا 

کامنت میگیره... نمیخوام به اون عزیزانی که روزمره مینویسن جسارت کنم... اتفاقا بعضی هاشونم واقعا جذاب و گیرا مینویسن... ولی روی صحبتم چیز دیگه ایه... 

اصلا کاری هم به دین و مذهب و...  ندارم... 

آقا یه وبلاگ علمی که نویسندش با هزارتا ذوق درباره ی یه مطلب علمی پست گذاشته.. یدونه لایکم نمیخوره... حالا نظردهی پیشکش...

 یعنی واقعا خوندن یه مطلب مفید که یه چیزی بهمون اضافه میکنه انقدر کسل کننده و خسته کنندست؟؟؟؟

چرا ماها انقدر سطحی شدیم؟؟ اول از همه با خودم هستم.. ( به بقیه بر نخوره) 

چه عیبی داره اون تایمی که میخوایم یکم وب گردی کنیم چنتا مطلبم یاد بگیریم؟؟ 

نمیفهمم واقعا!!! 

همین اینستاگرامی که خیلیامون روز و شب درگیرشیم (که خدا رو شکر شخصا از این یکی نعمت فضای مجازی بی بهره هستم..)  اینایی که دنبال کننده ی میلیونی دارند... واقعا چه آدمایی هستند؟؟یا چه تفکراتی دارند؟؟

جز اینه که شب و روز در حال جابه جا کردن ارزشها و ضد ارزشها هستند؟؟ اونم به شکل خیلی فانتزی و جذاب که مخاطب اصلا متوجه نمیشه... بعد به خودش میاد میبینه چقدر از فرهنگها و عقاید اصلی و قبلش فاصله گرفته... خودش هم نفهمیده... ( یه نمونش قالب کردن حیوانات خونگی به عنوان همدم و مونس و جایگزین فرزند..) 

اون کسی که یه بهره ای از دانش و فرهنگ داره چنتا دنبال کننده داره؟؟؟ اون کسی که واقعا میخواد یه کار مفید بکنه توی این فضای مسموم  و ضد فرهنگ و ضد ارزش؟؟؟

اون کسی که داره حنجرشو پاره میکنه برای حفظ محیط زیست؟؟ چنتا دنبال کننده داره؟؟

(اونوقت نتیجش میشه گیر کردن سر یه روباه بخت برگشته توی سطل پلاستیکی ماست و زجرکش شدن و مردنش بخاطر بی فرهنگی و بی توجهی فرد یا افرادی که سطل به اون بزرگی رو توی محیط زیست و حیات وحش رها کردند) 

و هزار و هزار نتیجه و آسیب از این دست فقط و فقط بخاطر اینکه عکس تفریحات و رستوران رفتن ودورهمی فلان فرد جذاب تره و باید لایک بیشتر بخوره... ( احیانا صاحب پست از غصه تب نکنه) 

نمیدونم واقعا دلیلش چیه؟ 

پ. ن:یه گزارش دیدم توی این شبکه ها ی خبری از مخاطب میپرسیدن بنظرتون الان اگه شمر و امام حسین(ع) بودند کدوم یکی توی فضای مجازی فالوور بیشتری داشت؟؟؟

نود درصدشون جواب میدادن: شمر |:

واقعا هم راست میگفتن...




**روشنا **
۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۰:۵۶ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

چند وقته که برام واقعا سوال پیش اومده که چرا متولدین دهه ی شصت انقدر همه جا کم پیدان؟؟؟

مثلا همین بیان... 

از روزی که واردش شدم هر کسی رو که دنبال کردم یا دنبال میکنه اکثر قریب به اتفاقشون هفتادی هستند‌... 

واقعا کجان این دهه شصتیا؟؟؟

البته من خودم متولد ۶۹ هستم...(بعله)   ویجورایی دهه شصتی فیک محسوب میشم :(

اما از اونجایی که با دهه شصتیای واقعی  بزرگ شدم دیگه روحیاتمم ایضا همون دهه شصتی شده... و البته خب سنمم بهشون نزدیکتره... 

نمیخوام وارد این بحثای کلیشه ای خاطره بازی و تفاوتای دهه شصتی و هفتادی و نمیدونم کدوم دهه پرچمش بالاست بشم...) :

بحث اصلی الان اینه دهه شصتیا چرا کم پیدان؟؟ 

مثلا یه مورد دیگه:

چند وقت پیش توی یه جلسه ای بودم بعد سخنران جلسه از حاضرین پرسید اینجا کیا دهه شصتی تشریف دارند؟؟

از اون جمعیت دو سه نفر دستشونو بالا بردند..منم تا اومدم دوباره حساب کتاب کنم که عایا من شصتیم یا هفتادی دیگه فرصت ابراز وجود به پایان رسیده بود...) : 

القصه... جدیدا هر جا میرم واقعا به این نقطه برمیخورم و واقعا دیگه دچار بحران شدم... ( بخوانید غربت) 

بعد که نشستم به تحلیل و بررسی چگونه و چرایی ماجرا به  چنتا نتیجه رسیدم( واقعا خیلی فسفر سوزوندم) 

نتیجه ی اول اینکه یا من معمولا توی مکان ها.. مجالس ها.. معابرها...و ایضاهای بسیار دیگری حضور بهم میرسانم که مناسب رنج سنیم نیست... (مثلا +دهه شصت) 

یا دهه شصتیا دیگه کلا منقرض شدند... یا حال و حوصله ی ابراز وجود ندارند... یا انقدر درگیر مشکلات و معضلات هستند که دیگه وقت نمیکنن ابراز وجود کنند... یا واقعا همون منقرض شدند..) :

دیگه ذهنم به جایی قد نداد...

بعد اینقدر که در غربت بسر میبرم به محض دیدن یه دهه شصتی همون حسی بهم دست میده که یه ایرانی موقع دیدن یه هموطن توی بورکینافاسو بهش دست میده... والا بخدا.. 

دیگه همین دیگه... الان یکم احساس سبکی میکنم... (:


**روشنا **
۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۱۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ نظر



دلیریان، خبرنگار حوزه دفاعی در صفحه خود در توییتر نوشت:

چاقوی بزرگی دستش بود، خشن از موتور پیاده شد، گفت گوشیتو بده؛ گفتم گوشیمو نبر، نمیتونم بخرم دیگه

گفت بده، دادم و رفت نشست روموتور؛ ناخودآگاه گفتم گوشیمو نبر،من دارم میرم کربلا

بخدا خشکش زد؛گوشی رو پس دادوگفت"اگه غیر ازاین،جمله ای میگفتی محال بود پسش بدم" و رفت

بعد از اینکه سوار موتورش شد و رفت، چندین بار اومد اطرافم دور زد؛ اسم "کربلا" چنان اثری گذاشته بود روش که هنوز حالش بد بود

چندین بار دور زد و نگاهم کرد؛ نهایتا رفت

خدایا، من اسم امام حسین رو هم نیوردم، فقط گفتم زائر کربلا هستم؛ چنان زیر و رو شد که حال خودمم منقلب شد از حال اون


#اربعین 


پ. ن: نمیدونم دریافت و عکس العمل شما نسبت به حرکت اون زورگیر چیه... اما من با خوندن این مطلب  تنها یک جمله در ذهنم نقش بست و اون  جمله ی تاریخی اباعبدالله الحسین در کربلاست.. 

 « اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید»

**روشنا **
۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر

راستش وقتی برای اولین بار این عکس رو دیدم نمی دونم چرا دلم برای کبوتر توی عکس سوخت...!! 

الاهی!!  با چه عشقی به تصویر توی کاشی زل زده...

و داستان این عشق مجازی کبوتر حال و روز خیلی از ماهاست و خیلی از خیلی های دیگه... یادمه چند سال پیش یه داستان کوتاه و غم انگیز خوندم به اسم * حکایت عشقی بی عین بی شین و بی قاف*  داستان یه دختر شونزده هفده ساله ی شیطون و بازیگوش که توی یکی از این فضاهای مجازی یا چت روم ها  با یه کاربر آشنا میشه که خودش رو یه پسر تقریبا سی و اندی ساله معرفی کرده بود و هر روز با هم درباره ی اتفاقات روزمرشون در حد چند کلمه حرف میزدن...و بیشتر از همه هم دختر در مورد اتفاقاتی که در طول روز براش افتاده بود صحبت میکرد و کاربر پسر ببشتر شنونده بودو هرگز درباره ی خودش و جایی که زندگی می کرد و اتفاقات اطرافش صحبت نمیکرد بصورتی که خواننده ی داستان خیلی کنجکاو میشد که درباره ی اون کاربر پسر هم اطلاعاتی کسب کنه... اول آشنایی دختر داستان هیچ احساس و علاقه ای به اون کاربر پسر نداشت و برای سرگرمی و وقت گذرونی با اون پسر چت میکرد و کاربر پسر دقیقا برعکس اون دختر دچار یه عشق آتشین شده بود و جسارت ابراز احساسات هم نداشت بعد از مدتی دیگه از کاربر پسر خبری نشد و دختر هر چی میومد و پیغام میذاشت بی فایده بود و توی این مدت غیبت اون پسر فهمید که بصورت ناخواسته چقدر به لحاظ عاطفی به اون کاربر وابسته شده بوده و خودش هم اطلاع نداشته تا اینکه یه روز اون پسراومد و برای کاربردختر یه پیغام گذاشت با این مضمون که چقدر دوسش داشته ولی میدونه که این عشق مجازی هیچ فایده ای نداره و بعد خواننده متوجه میشه که اون کاربر پسر در یه مکانی شبیه زندان بسر میبره و هیچ دسترسی به بیرون نداره... یه همچین مضمونی!!  

القصه این داستان و داستان غم انگیز این کبوتر تا حالا میلیون ها بار در دنیای مجازی اتفاق افتاده و حتما همچین قصه ای محکوم به شکسته... بنظرم فضای مجازی خیلی گسترده تر و عمیق تر از اونی هست که ما فکر میکنیم و عدم  آگاهی و مهارت برخورد و چگونگی قرار گرفتن در این فضای گسترده و لایتناهی شبیه شیرجه زدن توی یه اقیانوسه اونم بدون توانایی و مهارت شنا... ای کاش هیچ وقت هیچ کاربری توی این اقیانوس غرق نشه... 


**روشنا **
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر