ماه و ماهی

ماه و ماهی

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۱۸ مرداد ۹۷، ۰۴:۳۹ - محمدامین ... بعله.

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

حسن ختام آخرین دقایق و ساعات ماه قشنگ تولد من تیرماه« به به از این خودشیفتگی» که خیلی هم گررررم بوووود امسال...  دوست دارم یکی از غزلهای استاد منزوی رو که خیلی بهش علاقه داشتم و دارم رو اینجا بزارم باشد که برگ سبزی تحفه ی درویش... ( :

.... 

چشمتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات باغ دلم بهار بشه

اونکه میخواد میون ما_منو و تو_ دیوار بکشه

دل میگه نفرینش کنم،به درد من دچار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیس وقتی تماشات میکنم

میگم توی دلم که کاش دلم هزار هزار بشه

بارون سنگم که بیاد برنمیگردم از تو من

از این که بدتر نمیشه،هرچی میخواد بزار بشه! 

دلم میخواد یه روز که تو بالای برجت ایستادی

یهو افق چاک بخوره جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم تا یه نفر که جز تو نیست

از اون بالا بیاد پایین به ترک من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون بریم به شهری که در اون

سحر پشت سحر بیاد،باهار پشت باهار بشه

***

با من بیا،با من بمون،نذار که تنها بمونم

نذار که خونه ی دلم،دوباره تنگ و تاربشه

شاخای دیوو میشکونم،سر به ستاره میزنم

یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه

عاشق شیم و دعا کنیم که شاید از معجز عشق

یه روز بیاد که روزگار، دوباره روزگار بشه... 


پ. ن: تصویر زیبا و مندرج فوق قطعا متعلق به ماه دلربای بهار می باشد فلذا صرفا برای جلوه دادن به مطلب بکار رفته است«هر چند ماه منحصربه فرد تیر هم فاصله ی زیادی از بهار نگرفته(:»

**روشنا **
۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بالاخره پروژه ی شهدای دانشکده ی امیرالمومنین و پادگان غدیر تموم شد... «از اوایل ماه مبارک رمضان تا حالا» هم حس خوب و  احساس سبکی دارم هم یه حس بد) :

حس خوب برای کم شدن درگیری های فکری و ذهنی و راحت شدن از پیگیری های رئیس« سرپرست نویسندگان * سنگر فرهنگی قلم*» وحس بد برای دلتنگی و دور شدن از فضا و  لحظات دوست داشتنی زندگی بی آلایش شهدا...!!!  آخ دلم واقعا تا پروژه ی بعدی حسابی تنگ میشه....):

بین همه ی مینیمال هایی۱ که نوشتم نحوه ی شهادت یه شهید واقعا  منقلبم کرد  هر چند توی پروژه های قبلی از این موارد کم نداشتم نوجوون ها و جوون هایی که سن و سالشون از سیزده و چهارده شروع میشد و نهایتا خیلی که بالا می رفت به بیست و اندی سال میرسید وقتی زندگینامه و خاطراتشون رو میخوندم نمی تونستم درکشون کنم و اینکه چطور یه نوجوون پونزده شونزده ساله بخاطر لو نرفتن عملیات سرش میره اما قولی که به فرماندش داده نمیره... و عراقی ها در نهایت بخاطر مقاومت های اون نوجوون در برابر شکنجه اون رو به دلخراش ترین شکل ممکن به شهادت میرسونن..!!! 

اینکه یه نوجوون به چه درک و شعوری میرسه که توی سرمای زمستون اونم غرب کشور و سرمای استخون سوز برفهای چند متری کردستان اورکتش رو توی راه اومدن به خونه به یه سرباز وظیفه میده و با یک لباس نازک به خونه میاد و وقتی هم مادر ازش سوال میکنه چرا لباس گرم به تن نداره از گفتن ماجرا طفره میره و نهایتا با اصرارهای مادر علتش رو توضیح میده..   

اینکه یه جوون وقتی  شبها دیر از سرکار به خونه برمیگرده و زمانی که مادرش علت دیر اومدنش رو جویا میشه برای مادر تعریف میکنه که هر شب بعد از رفتن یکی از همکاران مسن و عائله مندش توی خیاط خونه لباسهایی رو که اشتباه دوخته و یا از فرط خستگی تموم نکرده رو رفع و رجوع میکنه تا کارفرما اون کارگر عائله مند رو اخراج نکنه واز نون خوردن نیفته... 

اینکه شب عملیات یه رزمنده برای لو نرفتن عملیات مین فسفری رو توی بغلش میگیره و گوشت و پوست و استخونش ذره ذره آب میشه اما صداش درنمیاد که مبادا دشمن بویی ببره... 


اینکه توی سرمای زمستون یه گردان برای شکستن خط دشمن به یه رودخونه ی مواج و خروشانی میزنه که سرمای آبش مغز استخون رو سوراخ میکنه تا ازش عبور کنه و وقتی خیلی از اسلحه ها رو آب میبره با دست تقریباخالی روبه روی دشمن می ایستند و خط  دشمن رو میشکنند ولی هنگام برگشتن خیلی از رزمنده های مجروح و زخمی رو آب مواج رودخونه با خودش میبره...... مثل شهید علی اصغر یزدی... 

و صدها و صدها غیرتمندی و گذشت و ایثاری که شاید برای نسل امروز بیشتر شبیه یه افسانه باشه تا واقعیت و مثل خود من که هنوز نتونستم درک کنم و بفهمم که اونا چطور تونستند اینقدر زیبا زندگی کنند و بعدهم به عاشقانه ترین شکل ممکن توی خون خودشون بغلتند و مرگ رو به سخره بگیرن و دنیا رو با همه ی لذتهاش برای بقیه بزارن و برن به سمت خدایی شدن... یادشان گرامی و روحشان شاد!!! 

 « نثار ارواح بلند و آسمانی شهدای هشت سال دفاع مقدس صلوات»

۱:  مینیمالیسم یک مکتب و سبک هنری که اساس آثار و بیان خودش را بر پایه ی سادگی بیان و روش های ساده بنیان  نهاده است و در ادبیات وداستان نویسی به شکل داستانهای کوتاه و ایجازگونه با بیانی ساده تجلی پیدا میکند. 




**روشنا **
۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

امشب بیاد روزای اوج شور و نشاط  دوران نوجوانی  کتاب « حنجره زخمی تغزل» استاد حسین منزوی(خدایش بیامرزد..!)  رو یه تورقی کردم و چقدر خاطره زنده شد!!!! بیاد روزایی که تمام هفته رو روزشماری میکردم تا جمعه برسه و جدیدترین شعری رو که از استاد خوندم و روحمو زنده کرده توی انجمن  ادبی بخونم یا احیانا شعری رو که با هزار کوشش بله دقیقاااا (:شاید یه وقتایی هم جوشش« بعله ما اینیم دیگه» سروده بودم چند بار وزن و هجاشو بالا و پایین  و سبک و سنگین میکردم که جاییش کم و زیاد نباشه و بعد هم روز موعود با چه ذوقی برای استاد میخوندم.... 

چقدررررر اون روزاااا خووووب بودن...)  :

..... 

یادمه اولین شعری که سروده بودم با یه وزن من دربیاری و درب و داغون با چه اعتماد به نفسی توی انجمن خوندم و بعد هم اصلا متوجه عکس العملای استاد نشدم و چقدر هم حس میکردم الانه که هرچی تعریف و تمجید هست رو نثار من کنند ولی به محض تموم شدن شعرم یا شایدم معرم استاد اولین سوالش از من این بود: دخترم شما رشته ی درسیتون چیه؟؟

من: تجربی استاد..! (:

استاد: پس وزن عروضی و قافیه نمی دونید... 

من: قافیه رو میدونم اما وزن عروضی چیه؟؟

استاد: مربوط به رشته ی شما نبوده باید کتابش رو تهیه کنید و مطالعه کنید... 

من: یعنی الان این شعرم چطور بود؟

استاد: (سکوت) 

حضار:( لبخند معنی دار) 

من: بله سعی میکنم... ممنون

..... 

یادمه فردای اون روز به سرعت برق و باد رفتم کتابفروشی و اون کتاب رو تهیه کردم وقتی شروع به خوندن کردم اصلا از هجا و تقطیع و اوزان دوری و... هیچی سر در نمی آوردم بالاخره من رشته ی تجربی بودم و سر و‌کارم با ژنتیک و تقسیم میوز و‌میتوز بود و نمیفهمیدم چطور باید یه کتاب ادبی رو به تنهایی یاد بگیرم....؟؟؟)  :

اما بخاطر علاقه ی که به ادبیات و شعر داشتم تمام اون هفته رو از سیر تا پیاز کتاب رو خوندم و مرتب وزن شعر تقطیع می کردم تا اینکه کم کم یه چیزایی دستم اومد و توی همون هفته یه غزل روی یه وزن استخون دار و درست حسابی گفتم( :

خیلی حس خوبی بود انگار قله ی اورست رو فتح کرده بودم و برای روز جلسه لحظه شماری میکردم.. جمعه از راه رسید و وقتی استاد سوال کرد چه کسی شعر آماده داره من فورا دستم رو بلند کردم اما انگار استاد دنبال یه نفر دیگه می گشت که حداقل وزن بلد باشه...)  : 

بالاخره وقتی از همه ناامید شد با اکراه سرش رو به معنی تایید خوندن من تکون داد... 

منم با اعتماد به نفس مضاعف شروع به خوندن کردم: 

وقتی که حال و روز تو شد روزگار من

در فصل های یخ زده گم شد بهار من

تا آمدی که قصه ی من زیر و رو شود

چرخید غصه های تو روی مدار من

این روزها که میگذرد هر نفس تویی

آرامشی که میبرد از من قرار من

کم کم تو می روی و‌جهانم نشسته است

در چارچوب پنجره ی انتظار من

یک روز می وزی و‌مرا باد می برد

پر میشود هوای تو از برگ و‌بار من

.... 

 بعد از تموم شدن شعرم استاد با یه لبخند مسرت بخش و همینطور که چشمهاش از خوشحالی برق می زد رو کرد به مهمان جلسه ی اون روز که از قضا یه شاعر توانمند هم بود و گفت:

این خانم رو میبینید؟؟ ایشون تا هفته ی پیش از وزن عروضی هیچ چیز نمی دونستند ولی الان غزلشون هیچ مشکل وزنی نداشت و همینطور شروع کرد به تحسین و تمجید... منم دیگه اون لحظات روی ابرا سیر میکردم و احساس میکردم الان قله های شعر و ادبیات رو فتح کردم و بخاطر همون اعتماد به نفس هفته ی دیگه یه غزل با یه وزن افتضاح گفتم و استاد با یه نقد کوبنده اعتماد به نفس کاذب منو درهم شکست و دستش هم درد نکنه... 

القصه غرض تجدید یه خاطره بود و اینکه علاقه با انسان کاری میکنه که سخت ترین و نشدنی ترین کارها هم به انجام میرسه... 

پایان! 

**روشنا **
۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

پدر ندبه های دلتنگی..! 

                       چشم تو همیشه شبنم داشت... 

                                                      ماجرای ظهور تو هر بار،

                                                                                سیصد و سیزده نفر!!! 

                                                                                                                 کم داشت.. 




**روشنا **
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلاااام حضرت دلبر! 
                          سلاااام قرص قمر! 
زمین که خیر ندارد... 
                           از آسمان چه خبر.. ؟



**روشنا **
۲۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

من یه خواهر زاده دارم که بهش میگم نفس خاله(:

راستش حیاتی تر  و عزیزتر و مهم تر از نفس چیز دیگه ای پیدا نکردم مگرنه همون صداش میزدم... 

یه پسربچه ی شیطون و شیرین زبون که هنوز دوماهی مونده تا وارد سه سالگی بشه و کلمات رو با همون لحن کودکانش جوری ادا میکنه که هر بار دلم براش غنج میره( :

یه مدتی هست که به طرز عجیب و غریبی علاقه ی وصف ناشدنی به هر چی مسجد و حرم و امامزاده و خلاصه هرچی که شبیه گنبد باشه و از قضا دوتا مناره هم داشته باشه پیدا کرده....  برای ما هم عجیبه که این علاقه از کجا نشات می گیره؟؟

هربار که به خونه ی ما میاد هنوز از گرد راه نرسیده درست همون موقع که من عمیقا مشغول نوشتن و کلنجار رفتن با کلمات هستم سر بزنگاه سر میرسه بالای سر من و شروع میکنه تند وتند به گفتن این کلمات: خاله! خاله!  حلم بکشم،خاله مناله بکشم...  « منظور از بکشم فعل امر بکش هست و حلم و مناله شکل تغییریافته ی حرم و مناره» و بعد هم طبق معمول وظیفه ی من اینه که برم و دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشو از کیف مامانش بیارم و شروع کنم به کشیدن هر چی مناله و حلم و گنبده که جناب نفس امر می فرمایند... 

واول از همه هم باید از حلم رضا« حرم امام رضا ع» شروع کنم ؛ من هم نعمت رو براش تموم میکنم و در حین کشیدن نقاشی شعر قدیمی و کودکانه ی« غرق نور است و طلا_ گنبد زرد رضا» رو همزمان و بصورت لایو براش میخونم و جناب نفس هم از فرط خوشحالی هرجایی که تلفظش براش راحت تره با من همخوانی میکنه و بعد از تموم شدن خان اول نوبت به دیدن عکسای حرم  وگنبدهای جور و واجوری که از قبل براش توی گوشیم دانلود و ذخیره کردم میرسه... 

وقتی که خوب و بادقت همه ی عکسا رو زیرو رو کرد و خیالش راحت شد گنبدی،مناله ای از قلم نیافتاده راضی میشه که گوشی رو کنار بذاره... جدیدا هم یه مداحی که نمیدونم کجا شنیده ورد زبونش شده و من هم قطعا وظیفه ی خطیر دانلود اون مداحی و پخشش برای جناب نفس به بقیه ی وظایفم اضافه شده) :

خودش همنطور که شبیه مداح ها دستشو توی هوا تکون میده و عجیب اینکه تا حالا هیچ مداحی رو تماشا نکرده شروع میکنه به خوندن این مداحی: قدم قدم ایشالا اربکین میلیم سمت حلم با یه علم و الی آخر...  منظور از اربکین هم همون اربعین هست(: 

... 

بعد از دیدن اون همه عکس و کشیدن نقاشی و شنیدن مداحی دیگه باید خیلی دلت سفت و سخت باشه و مثل کبوتراش  پر نزنه برای حرم اونم از نوع مشهد و پنجره فولاد و صحن انقلاب و خیابون امام رضا ع...) :

ان شاءالله بزودی روزی همه ی آرزومندا... 

**روشنا **
۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دلم برای شعر خوندن اونم از نوع غزل اونم از استاد منزوی لک زده...) :خیلی وقته سراغ شعر نرفتم.. 

یادمه یه مدتی پیش هرشب از کارهای روزانه که رها میشدم یه چای لیوانی می ریختم واسه خودم و بعدش میرفتم هر چی کتاب شعر توی قفسه ی کتابا بود رو بیرون می کشیدم و بعدشم انقدر غرق خوندن این غزل و اون شعر سپید میشدم که چاییم یخ میکرد و از دهن می افتاد) :

کتاب از ترمه و غزل استاد حسین منزوی رو انقدر خونده بودم که جلدش بکلی از کتاب جدا شده بود و برگه هاش دیگه داشتند می ریختند یادمه وقتی این غزلش رو که از زبان عشق برا عاشقای امروزی گفته بود رومی خوندم دلم برای عشق کباب می شد) :

« نام من عشق است آیا می شناسیدم؟؟زخمی ام زخمی سراپا می شناسیدم؟؟ راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ_ تا غزلهای شماها می شناسیدم؟؟»

حتی برای زنانگی ها و عاشقانه های فروغ فرخزاد که یه روزایی تمام دنیای من بود...« و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد و... » آخی یادش بخیر انقدر این شعرشو خونده بودم که همشو از حفظ شده بودم...  

برای سیاه مشق هوشنگ ابتهاج« هزار سال در این آرزو توانم بود_ تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود_تو سخت ساخته می آیی و نمیدانم_ که روز آمدنت روزی که خواهد بود؟؟» یادمه تو عالم خودم این شعرشو به امام زمان عج خط و ربط میدادم... حالا منظور شاعر کی بود و چی بود الله اعلم... 

برای گریه های امپراطور فاضل نظری...« بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است_ مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست» برای همه ی شعرهای قیصر امین پور از کودکانه تا عاشقانه!!!  و من عاشق این شعر کودکانش بودم« پیش تر ها فکر میکردم خدا_ خانه ای دارد میان ابرها»اشعار کودکانه ی قیصر عزیزمنو به روزای شیرین کودکی می برد!! ( خدایش رحمت کند این شاعر دوست داشتنی رو) 

خلاصه ی کلام اینکه شعر و ادب خونم بشدت پایین اومده) :

خیلی وقته یه کتاب شعر درست و حسابی نخوندم و واقعا روحم تشنه ی شعر و ادبیاته... اصلا یادآوریشونم حالمو خوب میکنه.. الان حس میکنم یه جرعه ادب به روح عطشانم رسید( : 

بازم خدا رو شکر!!! 

پ. ن:اگه یه عاشق سینه چاک شعر و ادب هستی و این مطلب رو خوندی خوشحال میشم یه کتاب خوب بهم معرفی کنی!! 


**روشنا **
۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

هوالحبیب


دیشب گروه دوم خادمین اعزام شدند... 

حتما تا الان رسیدند اردوگاه و مستقر شدند... خوش به سعادتشون!! خادم الشهدا بودن لیاقت هر کسی نیست و من هم طبق معمول کم سعادت و بی لیاقت!!  آه... از این من آااااه... 

چقدر دلم میخواست اعزام غرب رو میرفتم! اما روم نمیشد به مسئول اعزام بگم.... از یه طرف دلم برای رفتن پر میزد و از یه طرف دلم نمی خواست بخاطر خواسته ی من مسئول عزیز اعزام معذب بشه از اینکه دیگران تصور کنند بخاطر نسبت نزدیکشون با من پارتی بازی کردند....!!!! چرا که خوب میدونم چند صد نفر برای اعزام توی نوبت هستند و آرزوشون اینه توی مناطق جنگی خادم الشهدا باشند.. 

اما من هم مثل اونام و حتی سهمیه هم داشتم اما این نسبت... 

سه شنبه رفته بودم دفتر کمیته هر هشت نفرشون اومده بودن تا توی جلسه ی توجیهی برای اعزام شرکت کنند... وقتی داشتم پیکسلایی که طرح خادم الشهدا دارند و باید اونجا به لباسشون بزنند رو بهشون میدادم بغض گلومو فشار میداد و نزدیک بود اشکام سرازیر بشن...!!!!  

وقتی مسئول اعزام داشت از شرایط اونجا براشون حرف میزد از اینکه چقدر شهدای غرب مظلوم بودن و غرب حال و هوای خاصی داره و چقدر اونجا فضای معنوی فوق العاده ای داره و تا میتونند از روزا و شبهای خادمیشون استفاده کنند با شنیدن این حرفا بیشتر هوایی میشدم...  اما باز به خودم نهیب میزدم که اینجا هم میشه به شهدا نزدیک بود... میشه حتی به خادمای زائراشون خدمت کرد و همه چیز اعزام نیست تا دلم آروم بشه... اما مگه آروم میشد این دل؟؟؟

..... 

اگه سر و کارم با نوشتن کتاب خاطراتشون نبود و انقدر توی دنیاشون نفس نکشیده بودم شاید الان انقدر هوایی رفتن نبودم درست مثل روزای قبل نویسندگی که از شهید و شهادت هیچ درکی نداشتم.. الان هم ادعایی ندارم اما وقتی اسم شهید میاد حال دیگه ای دارم و شاید معرفت دیگه ای نسبت به اونروزا پیدا کردم... اما چرا باید منو انقدر به دنیاشون نزدیک کنند و بعد اینطوری دورم کنند؟؟؟ دور و مهجور...  چقدر این بیت از حافظ وصف حاااال منه:

مشتاقی و‌مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

**روشنا **
۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
به بهانه ی ولادت حضرت معصومه(س)  و دهه ی کرامت:

خاک مشهد نسخه ی ایرانی کرب و بلاست

حضرت* معصومه* * زینب* را معادل می شود

تا چهل شهر مجاور وسعت اکرام توست

پس من همسایه ات را نیز شامل می شود

....

یادش بخیر!! حدودا دو هفته ی پیش در جوار بانو بودم(:



**روشنا **
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هو الحبیب


همیشه دوست داشتم یه صفحه ی مجازی داشته باشم تا دغدغه ها و علاقمندی ها و دلتنگی هامو به قول امروزی ها به اشتراک بزارم( میگم امروزی یه وقت فکر نکنین من دیروزیماااا) نویسنده هستم و عاشق و شیفته ی ادبیات!!  یه نیمچه شاعر یکمم نقاش یه ریزه هم اگه خدا قبول کنه حافظ البته با اون حافظ معروف شیرازی اشتباه نگیریدااابگذریم!  به وب گردی و و خوندن وبلاگای مذهبی و ادبی علاقه دارم و خوندن یه وبلاگ لایت( ملیح و دلربا) که از قضا عارفانه عاشقانه هم هست هیجان زدم میکنه!!!!! قراره اینجا از علاقمندی ها و دغدغه هام حرف بزنم منظورم از دغدغه مطالبی هست که دربارشون اینجا مطلب میذارم... مثل مهدویت ،شهدا ،مسائل روز و شعر و خلاصه هر چه می خواهد دل تنگم!!!!  راستی اگه شما موفق شدین بین عنوان وبلاگ که همون ماه و ماهی هست با مطالبی که ان شاءالله منتشر خواهد شد ارتباطی  پیدا کنید من رو هم در جریان بذارید ممنون میشم!!!  فکر می کنم برای شروع کافی باشه هر چند یه حس قشنگی هی بهم نهیب میزنه:بابا بسه دیگه کم و گوی و گزیده گوی!!! منم میخوام به حس قشنگم احترام بزارم وسرتون رو درد نیارم؛خلاصه من هم به جمع وبلاگ نویسان بپیوستم( شما بخوانید اضافه گردیدم) بی اندازه خوشحال میشم بهم سر بزنید و اگر احتمالا یه حسی قلقلکتون داد یه نظری به ما بیافکنید عه ببخشید یه نظری بدین یه کامنتی یه دیدگاهی... دوستوووون دارم زیااااد

 و‌من الله توفیق

**روشنا **
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر