ماه و ماهی

ماه و ماهی

طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

  • ۱۸ مرداد ۹۷، ۰۴:۳۹ - محمدامین ... بعله.

این دو روز خیلی بهم ریخته بودم و بشدت به خلوت کردن با خودم احتیاج داشتم... « شایدم با شهدا»امروز وقتی رسیدم دفتر کمیته جلوی مانیتور سیستم یه کتاب بود به نام شهدا زنده اند... اولش از روی میز برش داشتم و گذاشتم کنار.. حتی حوصله ی ورق زدنش رو هم نداشتم  سرم خلوت بود و از مراجعه کننده و تلفن هم خبری نبود... هر بار چشمم به کتاب می افتاد و وسوسه میشدم تا بخونمش... بالاخره رفتم سراغش و شروع کردن به ورق زدن کتاب که ماجراهای واقعی و کرامات شهدا بعد از شهادتشون بود.. مثل رفتن شهدای گمنام به خواب یه شخص در یه شهر دیگه و دادن نشونی مکان دفنشون و یا شفا دادن مریضهای لاعلاج و از این دست...  با خوندن هر ماجرا واقعا منقلب میشدم و برای چند لحظه اشک توی چشمهام جمع میشد چون هر ماجرا در نوع خودش واقعا تکون دهنده بود... همینطور که داشتم ورق میزدم و بصورت اتفاقی یه صفحه ای رو میخوندم رسیدم به این ماجرا: یه جوون امروزی زندگی خیلی براش سخت و دشوار میشه و تصمیم به خودکشی میگیره شب موقع برگشتن به خونه از اتوبان شهید همت رد میشه و خیلی اتفاقی چشمش به تابلوی نام شهید همت میفته یه لحظه پیش خودش با شهید همت درد دل میکنه و‌میگه : میگن شهدا زنده اند!!!  اگه وقعا زنده اید بیاید و بهم ثابت کنید و من رو از خودکشی کردن منصرف کنید شبش در خونشون رو میزنند  در رو باز میکنه یه مرد جوون بهش سلام میکنه و بهش میگه شما اون کار رو انجام نده و مطمئن باش شهدا زنده اند و میره.. یه همچین مضمونی.. « نقل به مضمون»

.... 

وقتی این ماجرا رو‌خوندم دیگه اشکهام فقط پایین میریختند و نمیتونستم جلوشونو بگیرم دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم اما نمیشد و هر لحظه ممکن بود یه مراجعه کننده سر برسه... به ناچار کتاب رو بستم و گذاشتم کنار... 

اما رزق امروزم از شهدا کتابی بود که بصورت اتفاقی به دستم رسید!  کاش همیشه همینطور غافلگیرم کنند... 


**روشنا **
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۴ نظر

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید‌...سیب را دست تو دید،غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو

تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا باغچه ی 

کوچک ما سیب 

نداشت!! 

..... 


**روشنا **
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

خانم دبیر بعد از خوندن چند بیت مکثی میکرد و توضیح مختصر و مفیدی درباره ی معانی اون ابیات میداد و دوباره شروع به خوندن میکرد!! صداش گرمای خاصی داشت... با خودم‌میگفتم چه تسلطی روی صداش داره!!! صدا و لحن خوندنش جون میداد برای شاهنامه خونی اما همه ی این ویژگی ها یه طرف و باز همون اخم و جدیت صورتش یه طرف که به ما اجازه ی ارتباط برقرار کردن با چهرش رو نمیداد و معمولا حین خوندنش سر اکثر بچه ها پایین بود و همینطور که با دقت به خوندنش گوش میدادند  ابیات کتاب رو دنبال میکردند... بعد از پایان اون جلسه ما هنوز موفق نشده بودیم با خانم دبیر ارتباط برقرار کنیم و‌فکر میکردیم شاید تا آخر سال به همین شکل جلو‌ بریم،یادمه توی کلاسای دیگه ما همون جلسه ی اول با همه دبیرا انقدر خودمونی شده بودیم که بعضی از بچه ها حتی سوالات ریز و شخصی هم از دبیر بنده خدا اونم توی جلسه ی اول پرسیده بودند و از قضا همون بچه ها سر کلاس ادبیات جرئت نداشتند توی چشمای خانم دبیر مستقیم نگاه کنند و همین مسئله برای من خیلی جذاب بود..!! 

بعضی از بچه ها بعد از جلسه ی دوم رفته بودن و شکایت دبیر تازه ورود رو به خانم مدیر کرده بودندو گفته بودن که کلاس ادبیات رو بخاطر بداخلاق بودن دبیرش دوست ندارند و خانم مدیر هیچ اهمیتی به حرفهاشون نداده بود... و در جوابشون گفته بود:

« بهترین دبیر ادبیات استان رو براتون آوردم انقدر شکایت الکی نکنید همین اول سال و برید بجای این حرفا بچسبید به درستون...  ».چند هفته ای از شروع سال تحصیلی گذشته بود و همچنان خبری از خنده و لبخند خانم دبیر نبود اما مثل همیشه روش آموزش و تسلطش به ادبیات فوق العاده بود و همین تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن با خانم دبیر بود.. دیگه کم کم دیدن لبخندش برای ما تبدیل به یک آرزو و رویای دست نیافتنی شده بود و حرف زدن درباره ی موضوع خارج از درس هم که خلاف مقررات کلاسش بود... من طبق عادت معمول کلاسهای ادبیات و ایضا بقیه ی کلاسها در تلاش برای رفتن توی چشم خانم دبیر و نشون دادن و ثابت کردن توانایی هام بودم اما توی کلاس ادبیات حتی اگه حافظ و سعدی هم بودی به چشم خانم دبیر نمی اومدی..) : یادمه خانم دبیر غرور خاصی هم داشت و کمتر پیش میومد از کسی تعریف کنه و بهتره بگم اصلا پیش نمی اومد!! حتی یادمه من عادت داشتم بجای مداد با خودکار توی کتابم مینوشتم و یبار سر کلاس یدفه وسط درس دادن رو کرد به من و همینطور که ابروهاش دوبرابر همیشه توی هم گره خورده بودند گفت: تو چرا با خودکار توی کتاب مینویسی؟؟و من هم که از شدت ترس و غافلگیری زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: اینطوری بهتر توی ذهنم میمونه... و خانم دبیر هم گفت دیگه این کار رو نکن!  و همینطور که یه ابروشو بالا انداخته بودبا تاسف به کتاب خودکاری شده ی من نگاه میکرد و از نگاهش این کلمات می بارید : نچ نچ  چه دانش آموزی بی انضباط و شلخته ای...  من هم بعد از اون جلسه باز هم کار خودمو انجام دادم...((:

تا اینکه اون روز از راه رسید... 

ادامه دارد!! 

**روشنا **
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

دوباره

صبح... 

ظهر... 

نه!!! 

غروب شد... 

                     نیامدی...! 


**روشنا **
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

راستش وقتی برای اولین بار این عکس رو دیدم نمی دونم چرا دلم برای کبوتر توی عکس سوخت...!! 

الاهی!!  با چه عشقی به تصویر توی کاشی زل زده...

و داستان این عشق مجازی کبوتر حال و روز خیلی از ماهاست و خیلی از خیلی های دیگه... یادمه چند سال پیش یه داستان کوتاه و غم انگیز خوندم به اسم * حکایت عشقی بی عین بی شین و بی قاف*  داستان یه دختر شونزده هفده ساله ی شیطون و بازیگوش که توی یکی از این فضاهای مجازی یا چت روم ها  با یه کاربر آشنا میشه که خودش رو یه پسر تقریبا سی و اندی ساله معرفی کرده بود و هر روز با هم درباره ی اتفاقات روزمرشون در حد چند کلمه حرف میزدن...و بیشتر از همه هم دختر در مورد اتفاقاتی که در طول روز براش افتاده بود صحبت میکرد و کاربر پسر ببشتر شنونده بودو هرگز درباره ی خودش و جایی که زندگی می کرد و اتفاقات اطرافش صحبت نمیکرد بصورتی که خواننده ی داستان خیلی کنجکاو میشد که درباره ی اون کاربر پسر هم اطلاعاتی کسب کنه... اول آشنایی دختر داستان هیچ احساس و علاقه ای به اون کاربر پسر نداشت و برای سرگرمی و وقت گذرونی با اون پسر چت میکرد و کاربر پسر دقیقا برعکس اون دختر دچار یه عشق آتشین شده بود و جسارت ابراز احساسات هم نداشت بعد از مدتی دیگه از کاربر پسر خبری نشد و دختر هر چی میومد و پیغام میذاشت بی فایده بود و توی این مدت غیبت اون پسر فهمید که بصورت ناخواسته چقدر به لحاظ عاطفی به اون کاربر وابسته شده بوده و خودش هم اطلاع نداشته تا اینکه یه روز اون پسراومد و برای کاربردختر یه پیغام گذاشت با این مضمون که چقدر دوسش داشته ولی میدونه که این عشق مجازی هیچ فایده ای نداره و بعد خواننده متوجه میشه که اون کاربر پسر در یه مکانی شبیه زندان بسر میبره و هیچ دسترسی به بیرون نداره... یه همچین مضمونی!!  

القصه این داستان و داستان غم انگیز این کبوتر تا حالا میلیون ها بار در دنیای مجازی اتفاق افتاده و حتما همچین قصه ای محکوم به شکسته... بنظرم فضای مجازی خیلی گسترده تر و عمیق تر از اونی هست که ما فکر میکنیم و عدم  آگاهی و مهارت برخورد و چگونگی قرار گرفتن در این فضای گسترده و لایتناهی شبیه شیرجه زدن توی یه اقیانوسه اونم بدون توانایی و مهارت شنا... ای کاش هیچ وقت هیچ کاربری توی این اقیانوس غرق نشه... 


**روشنا **
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

العجل 

          العجل

                        یا

                                * مولای*

                                                یا 

                                                        صاحب الزمان...!! 



**روشنا **
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

... اما من از یجایی به بعد دیگه صداشو نمیشنیدم و غرق افکار خودم شدم به این فکر میکردم که چطور تا آخر سال یه دبیر اخمو و خشکو با درس شیرین و پراز احساس و عواطف ادبیات گره بزنم و بدتر از همه اینکه این دبیر اخمو اصلا بلده اشعار کتاب رو با احساس و لذت بخش بخونه؟؟؟به ظاهر عبوسش که اصلا نمیاد مگر نه اینکه بخواد با یه صدای بی احساس و همراه با همون جدیتش این کارو انجام بده و با این فکرا دیگه کم کم داشتم فاتحه ی لذت بردن از  درس ادبیات رو میخوندم چون بنظرم دبیر ادبیات نقش مهم و بسزایی در این مقوله داره و خواهد داشت... خلاصه اینکه اون جلسه به ذکر قوانین و‌مقررات و آشنایی اولیه با خلقیات خانم دبیر گذشت و بعد از کلاس ما  احساس میکردیم بجای کلاس ادبیات توی برنامه ی صبحگاهی یه پادگان  بودیم که طی اون برنامه حسابی برامون خط و نشون کشیده شده و کافیه فقط دست از پا خطا کنیم...) :

**روشنا **
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

 از میون همه ی درسا عاشق و شیفته ی درس ادبیات بودم اونقدر به این درس علاقه داشتم که همیشه نمره ی این درسم حتی نخونده بیست میشد و تموم کتابای ادبیاتم بدون استثنا پر از شعرای دست نوشتم بود که در حاشیه ی کتاب و یا هرجای سفید و خالی که پیدا میکردم مینوشتم و جدیدترین شعری رو که خونده بودم و تا چند روز ذهنمو قلقلک میداد همینطور که زیر لب زمزمه میکردم گوشه و کنار کتاب ادبیاتم حاشیه نویسی میکردم... توی سه سال اول دبیرستان معلمای درس ادبیات همه مهربون و خوش برخورد و احساسی بودن و این موضوع من رو بیشتر شیفته ی درس و کلاس ادبیات میکرد... 

*** 

**روشنا **
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

دلمو گره زدم به پنجره ت دارم میرم.... 

                                     دوست دارم تا من میام این گره ها رو وا کنی... 


**روشنا **
۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

به بهانه ی  ولادت پر خیر وبرکت سلطان طوس حضرت شمس الشموس آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام(:

***

من متولد شهر مقدس و پربرکت مشهد هستم و تا چهارسالگی در مشهد زندگی کردم« وبعدهم از شهر قشنگم بخاطر شغل پدرمهاجرت کردیم.. به کجا؟؟ بماند» خونه ی ما تا حرم فاصله ی زیادی نداشت و به قول شاعر طرقبه ای و خوش ذوق مشهدی« قاسم رفیعا» یجورایی بچه محله ی امام رضا محسوب میشدیم(:

هر چند چیز زیادی از اونروزا به خاطر ندارم اما هنوز عطر کوچه ها و خیابونای «به لهجه ی مشهدی باید بجای خیابون میگفتم میلان... »عریض و باصفای مشهد توی مشاممه...آخی!!  میلان که گفتم چقدر دلم تنگ شد برا لهجه ی مشهدی) :

**روشنا **
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر