نایاب دانلود

ماه و ماهی

ماه و ماهی

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی...

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۱ آذر ۹۷، ۱۷:۰۸ - پریسا سادات .. :( هعی...

پیوندها

دبیر ادبیات( ادامه ی ادامه) ((:

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۹ ب.ظ

خانم دبیر بعد از خوندن چند بیت مکثی میکرد و توضیح مختصر و مفیدی درباره ی معانی اون ابیات میداد و دوباره شروع به خوندن میکرد!! صداش گرمای خاصی داشت... با خودم‌میگفتم چه تسلطی روی صداش داره!!! صدا و لحن خوندنش جون میداد برای شاهنامه خونی اما همه ی این ویژگی ها یه طرف و باز همون اخم و جدیت صورتش یه طرف که به ما اجازه ی ارتباط برقرار کردن با چهرش رو نمیداد و معمولا حین خوندنش سر اکثر بچه ها پایین بود و همینطور که با دقت به خوندنش گوش میدادند  ابیات کتاب رو دنبال میکردند... بعد از پایان اون جلسه ما هنوز موفق نشده بودیم با خانم دبیر ارتباط برقرار کنیم و‌فکر میکردیم شاید تا آخر سال به همین شکل جلو‌ بریم،یادمه توی کلاسای دیگه ما همون جلسه ی اول با همه دبیرا انقدر خودمونی شده بودیم که بعضی از بچه ها حتی سوالات ریز و شخصی هم از دبیر بنده خدا اونم توی جلسه ی اول پرسیده بودند و از قضا همون بچه ها سر کلاس ادبیات جرئت نداشتند توی چشمای خانم دبیر مستقیم نگاه کنند و همین مسئله برای من خیلی جذاب بود..!! 

بعضی از بچه ها بعد از جلسه ی دوم رفته بودن و شکایت دبیر تازه ورود رو به خانم مدیر کرده بودندو گفته بودن که کلاس ادبیات رو بخاطر بداخلاق بودن دبیرش دوست ندارند و خانم مدیر هیچ اهمیتی به حرفهاشون نداده بود... و در جوابشون گفته بود:

« بهترین دبیر ادبیات استان رو براتون آوردم انقدر شکایت الکی نکنید همین اول سال و برید بجای این حرفا بچسبید به درستون...  ».چند هفته ای از شروع سال تحصیلی گذشته بود و همچنان خبری از خنده و لبخند خانم دبیر نبود اما مثل همیشه روش آموزش و تسلطش به ادبیات فوق العاده بود و همین تنها کورسوی امید ما برای ادامه دادن با خانم دبیر بود.. دیگه کم کم دیدن لبخندش برای ما تبدیل به یک آرزو و رویای دست نیافتنی شده بود و حرف زدن درباره ی موضوع خارج از درس هم که خلاف مقررات کلاسش بود... من طبق عادت معمول کلاسهای ادبیات و ایضا بقیه ی کلاسها در تلاش برای رفتن توی چشم خانم دبیر و نشون دادن و ثابت کردن توانایی هام بودم اما توی کلاس ادبیات حتی اگه حافظ و سعدی هم بودی به چشم خانم دبیر نمی اومدی..) : یادمه خانم دبیر غرور خاصی هم داشت و کمتر پیش میومد از کسی تعریف کنه و بهتره بگم اصلا پیش نمی اومد!! حتی یادمه من عادت داشتم بجای مداد با خودکار توی کتابم مینوشتم و یبار سر کلاس یدفه وسط درس دادن رو کرد به من و همینطور که ابروهاش دوبرابر همیشه توی هم گره خورده بودند گفت: تو چرا با خودکار توی کتاب مینویسی؟؟و من هم که از شدت ترس و غافلگیری زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: اینطوری بهتر توی ذهنم میمونه... و خانم دبیر هم گفت دیگه این کار رو نکن!  و همینطور که یه ابروشو بالا انداخته بودبا تاسف به کتاب خودکاری شده ی من نگاه میکرد و از نگاهش این کلمات می بارید : نچ نچ  چه دانش آموزی بی انضباط و شلخته ای...  من هم بعد از اون جلسه باز هم کار خودمو انجام دادم...((:

تا اینکه اون روز از راه رسید... 

ادامه دارد!! 

نظرات  (۱)

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۹ مجهول الحال :)
منم با خودکار مینوشتم :)

پاسخ:
خوشبختم :)) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">